نجوای دل

 

دیشب ای آرام جان دیدم صفای دیگری

مرکبم اسب سپیدی و قبای دیگری

مست مست از جاده های عشق میکردم گذر

گوئیا گیتی مرا داده بقای دیگری

ساقی میخانه دیدم بر رکاب مرکبی

پیش خواندم جانب خود با نوای دیگری

گفتمش دیباچه عمرت چسان پرنور شد

گفت بستم خویشتن را در لقای دیگری

گفتمش موجی گران بر جان رنجورم فتاد

گفت موج عشق بودی نی هوای دیگری

گفتمش ویرانه شد این کلبه جان و تنم

گفت برخیز و بساز از نو بنای دیگری

گفتمش خواهم شدن دیوانی از لطف خدا

گفت دل را پاک کن از هر نوای دیگری

گفتمش ویرانه ام از باد و بوران زمان

گفت آهنگی بزن سر کن صلای دیگری

گفتمش باران عشقش را نمی بارد مرا

گفت هوش ای بی خرد در بند نای دیگری

سروش

شاید فردائی نباشد تا چشم در چشم هم سرود محبت را تکرار کنیم 

شاید فدائی نباشد تا سر بر شانه ات نهم و گرد خستگی از تن بزداییم 

شاید فردائی نباشد تا گونه های شقایق را با مروارید اشک شستشو دهیم 

شاید فردائی نباشد تا ستاره نگاهمان در آسمان گلی باران زده چتر دوستی بفشاند 

پس بیائیم تا هستیم دلهامان را آماجگاه مهر کنیم و بر گنبد دوستی برانیم 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

سروش از بند بند جان صلا در میدهد مارا

دمی دامن ز ریحان کن که شد فصل خزان یارا

زمان آرام میخواند حدیث راجعون ای دل

دمادم میبرد بر خاک هر چشمان شهلا را

شدی خاموش آن دیبا که دلها برده بود از کف

گرفتی جامه ای از خاک آن مژگان مهسا را

فتاد آن پیلتن بر فرش و رفتی یک نظر از یاد

کشاندی بر نفیر خاک آن اندام برنا را

دلا مفروش پنهانی صفای زلف مستی را

دمی خفتی به خوشکامی گریزی نیست فردا را

به طبل عیش میکوبی در این دریای بی پایان 

گمانت جاودان جانی و طوفان نیست دریا را

جرس چون بانگ بر دارد سبوی عیش برچیند

به یکدم زیرو رو سازد همه پنهان و پیدا را

تو را ای قامت افسون که با تو کیش طنازی است

تو را چون نی نوح آید کنندت رخت دنیا را

دمادم نیست بر شاخت هزاران بلبل و قمری

خزانی سخت در راه است که سوزد جمله گلها را

بهوش ای سرو خشکیده که طوفان میکند باران

بخوان از جای جای دل صفا و لطف دریا را

چنین باغی که بر جانش هزاران بلبل و قمری است

نشاید پرکنی دامن سراسر خار صحرا را

قسم بادت گل جانها در این دنیای پر آشوب

نگیری از لب لعلم دعا و ورد شبها را

آن ماه

 

آن ماه که بر بستر دل شعله بر افروخت

حجران غمش بر دل ما بال و پر افروخت

برکند مرا حلقه الفت همه یکبار

پروانه شد و شمع کسان در نظر افروخت

بر پهنه ویرانه این کهنه خرابات

این سوخته را آتش و دردی دگر افروخت

آنقدر شنیدم به جفا طعنه و دشنام

آنسان که مرا دیده و دل تا سحر افروخت

ما را همه مستی به سر است و تب جانان

از دست بشد آنکه به جانم شرر  افروخت

با رفتنش از وادی این دشت پر آسیب

آتش ز سراپرده دل تا جگر افروخت

ماه از دل افلاک همه اوج جمال است

وان اوج جمالش شرری در قمر افروخت

رفتم که نگنجد غم عشقش به سرایم

هیهات که دل شرح فراقش به سر افروخت

این کارگه عشق چه پر سوز و گداز است

کین سوخته غمزده را شور وشر افروخت

جانم همه در بند دل و عیش شراب است

اسرار دلش بین که به بیتی هنر افروخت

عشق ......

 

عشق در سرتاسر درد و هراس

میدمد بارانی از شب بو و یاس

عشق در هر برگ برگ غنچه ها

میسراید آبی بی انتها

عشق لالائی است بر هر نبض باد

کافتابش میدمد هر بامداد

عشق موجی بر نهانگاه بهار

شاهراهی بر حریم سبز یار

عشق با حسی لطیف و بیصدا

کعبه می سازد به دریای بلا

عشق با تنپوشی از عطر و گلاب

پرده بر میدارد از جام شراب 

عشق بین ما و هر نا آشنا

میکشد حجمی پر از شوق و وفا

عشق طوفانی است بر سرداب درد

یک تبسم بر فضائی سرد سرد

عشق فصل بودن سبزینه هاست

مرحمی بر تنگنای انتهاست

عشق باران خوردن سبزینه هاست

آسمانی بودن پروانه هاست

عشق روئیدن به گرداب است و بس

صد ترنم بر فضای خار و خس

عشق بر سیمای هر اشک بهار

حجمی از خورشید می  آرد به بار

عشق آشنا را آشنا تر می کند

گوهر را معطر می کند

عشق آهنگی است در اوج خزان

سایبانی از کران تا بیکران