لب تشنه

لب تشنه ایم و تنها تا برکه ره دراز است

هم برکه خشک خشک است هم من توان ندارم

آری من از خزانم آشفته و شکسته

جز پیکری نحیف و خشکیده جان ندارم

نی روز روشنی داشت نی  شب ستاره باران

چون شکوه باز گویم میل بیان ندارم

گم کرده راهم ای دوست زین تنگنای کوچه

جز حلقه دو چشمت هیچ آشیان ندارم

در انتهای شبها چشمم به کوچه خشکید

ساقی تلطفی کن زین بیش جان ندارم

عشق از ازل نیفتاد بر تاروپود جانم

شاید رهی به مستی من زین میان ندارم

در امتداد باران در حسرت بهارم

یا من نمیشناسم  یا من نشان  ندارم

از آفتاب چشمت غافل نیم ترانه

با بودن تو چشمی از این و آن ندارم

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد