آن ماه

 

آن ماه که بر بستر دل شعله بر افروخت

حجران غمش بر دل ما بال و پر افروخت

برکند مرا حلقه الفت همه یکبار

پروانه شد و شمع کسان در نظر افروخت

بر پهنه ویرانه این کهنه خرابات

این سوخته را آتش و دردی دگر افروخت

آنقدر شنیدم به جفا طعنه و دشنام

آنسان که مرا دیده و دل تا سحر افروخت

ما را همه مستی به سر است و تب جانان

از دست بشد آنکه به جانم شرر  افروخت

با رفتنش از وادی این دشت پر آسیب

آتش ز سراپرده دل تا جگر افروخت

ماه از دل افلاک همه اوج جمال است

وان اوج جمالش شرری در قمر افروخت

رفتم که نگنجد غم عشقش به سرایم

هیهات که دل شرح فراقش به سر افروخت

این کارگه عشق چه پر سوز و گداز است

کین سوخته غمزده را شور وشر افروخت

جانم همه در بند دل و عیش شراب است

اسرار دلش بین که به بیتی هنر افروخت

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد