کسی انگار در پائیز من آرام و بی پروا
بدست ارغوانی شاخه های مهربانی را
تکان میداد
و با شبرنگ آبی پوش به رویاهای زیبای تنم نام ونشان میداد
کسی انگار با بانگی طربزا عشق را در ظلمت ویرانه ام یکباره جان میداد
من پژمرده را زاواز شبنم سوز
بر ویرانه این دشت بی آلاله
این وحشی ترین گرداب بی حاصل امان میداد
کسی گویا مرا در باد میخواند و بزم کوچه های خلوت شعر مرا
با هق هق پروانه های خفته بر گلهای داودی
میامیزد...
عشقبازی به همین آسانیست
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کار همواره باران با دشت
برف با قله کوه
رود با ریشه بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمهای با آهو
برکه ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز و طبیعت با ما
عشقبازی به همین آسانیست
شاعری با کلماتی شیرین
دست آرام و نوازشبخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دل آرام و تسلا
و مسیحای کسی یا جمعی
عشقبازی به همین آسانیست
که دلی را بخری بفروشی مهری
شادمانی را حراج کنی
رنجها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتریهایت را با خود ببری تا لبخند
عشقبازی به همین آسانی است
هر که با پیش سلامی در اول صبح
هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری
هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده بر چهره در لحظه کار
عرضه سالم کالایی ارزان به همه
لقمه نان گوارایی از راه حلال
و خداحافظی شادی در آخر روز
و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نیت شکر
عشقبازی به همین آسانی است.